تبليغاتX
من از ناکجا آبادم
و او ...
پیامی دلخراش: از این بهتر نمیشه!!

من ماندم و غباری آزار دهنده

غباری که با خویش یادها را به خاطر می آورد:

به یاد آور آنروز که به دیدار آمدی وچشمان اشک بارت از من دیوانه خواست تا بروی

گفتی که سخت است

شاید که تا کنون اینگونه نزدیک و تنها نبودی

شاید که حماقت دستانم را دیده بودی

نمی دانم اما برای دل هم بهتر بود تا بروی

ساعتی بعد کمی آنطرف تر خبر از دیدار آشنایی دادی و ماندی طولانی

من اما تنهای تنها دل را بر آسفالت خیابان کشان کشان ساعت ها با خویش کشیدم 

در ذهن نوایی خسته می نواختم

"خسته ام، خسته از خستگی خسته کننده تنم که مرا سخت فسرد..."

...

به یاد آور آن زمانی که همراه بودی "تو را می سپارم به دل تا نمیرد"

..

آتشی که دیگر بار از دل برمیخواست و سیگار فراموشی ها را میگداخت آمد و

مرا با خود برد...

برد تا نمانم و گونه های مرطوب را بخشکانم

..

صدایی پرسید: مهندس با سیستم کار داری؟!!

و این یعنی خدایتان نگهدار.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:20  توسط مصطفی  | 

گاه دل در طلب است

شاید بدنبال خواستن

...

روزها می آیی و می نشینی بر صندلی کار

کافیست زمانی را نگه داری

و آنگاه است که سیل خواسته ها وسوال هایی که مدت هاست بدنبال تو میگردند

میاید و تو را می برد

امروز با خویش گفتم که ای کاش...

...جایی بود تا در آن لحظاتم شاد می گذشت

...زمانی می بود تا کسی نبود و من پاسخگوی روح محتاجم می بودم

...و شاید هم ای کاش می بود...

باز به یاد افتادم آن نوشتار آشنا را از دفتر خاطرات انسانی زیبا

"یه جایی یه کسی یه جوری..."

: ای بازیگر غصه نخور ما هممون بازیگریم،صبح که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم!!

و کمی هم از سکوت مارگوت بیگل در ذهنم آمد "سکوت سرشار از ناگفته هاست"

بگذریم که این ها نبود خواسته ام

اغتشاش،اینجا هم ذهن را رها نمی کند

گویا طاعون مرا با خود برده است

Oreka

کاش همیشه به خاطرات آینده ام می نگریستم

...

حالا شد، شاد شدم. 

فقط چند ثانیه

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:28  توسط مصطفی  | 

دوست داشتم که بعد از هدیه بزرگ خدا، همیشه شاد بنویسم اما نمیشه انگار

دلی در این میان چرکین است، دلی در این میان خسته

دلی شاد و دل پر از استرس نشدن های فراوان

من اما ناامید از نگه داشتن ها

می دانستم که خوب خواهد شد همه چیز

و میدانم که دیگر خوبی خوبان به خستگی و درد بدل گشته

سخت است آنگاه که میبینی و نه حتی می پنداری

میبینی که دیگر قفلی بر دهانت کوبیده اند و

می خواهند که تو بشنوی بی هیچ پاسخی

با چشمانی خواب آلوده از دنیا

آری او من بودم

گنگ و مبهوت از شادی ناپایدار یک ماهه ای زیبا

بر من از خوبی دیگران نالیدند

و آن لحظه که با بغضی شکننده به در کوی رفتم

شنیدم که لبخنده و گویان

"خسته ام"

و بر من چراهای فراوان از گلو و از چشم سرازیر شد

پی کسی گشتم یاریم دهد

تعجبی در رخسارش از شنوده هایش میگفت

اما او نتوانست

تماسی آوردم و حنجره ی لرزان را با خفت صدایم همراه

گفتم "حرف بسیار است اما چه سود"

و شنیدم "آری"

دوان دوان و گریزان از خویش و همراه خویش

به پیامی اینچنین پاسخ گفتم

که "دنیا همین است"

سیاهی آمد و دوباره گیج و منگ، به سالها خیره ماندم

خیره به دل و خیره به غریبه هایی که برابر چشمانم بوسه بر پیشانی میگذاشتند و داغی در دلم

.

..

.......

خدا نگهدار


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:36  توسط مصطفی  | 

فرجام تلخ قصه ابليس سهم ماست

وقتي به دام سجده گرفتار شويم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:2  توسط مصطفی  | 

امسال خبری از نوشتن نیست، علتش هم مطمئنا دردسر ها و کمی هم روزمرگی های زندگیمه.بلاتکلیفی و کلی ندونستن که چاره ای جز گذر زمان براش نمی بینم. این شب ها شاید آخرین شب های زندگیه که تا صبح بیدارم گرچه اتفاقات بزرگی تو راهن اما خب نمیشع همه چی ثابت بمونه، مسئولیتی به گردنمه که واسه انجامش باید تغییر کرد و تغییر داد. خدا به خیر بگذرونه
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:7  توسط مصطفی  | 

تولد هر سال

این تکرار نمی دانم تا کجا چون آوای سوزان ریز باران

نوید شوق است و امید

همان خلق کردن و خلق شدن با همین دستان و از دریچه ی همین چشمان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:20  توسط مصطفی  | 

تمام لرزش دل و دستم از آن بود

كه عشق پناهي گردد

پروازي نه

گريزگاهي گردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:38  توسط مصطفی  | 

روزي خورشيد تيره خواهد شد

دريا بيابان را خواهد پوشلند

و دهانم نام تو را نخواهد توانست گفت

زيرا روزيست كه عشقم را ترك خواهم گفت

 از كتاب "بيابان" اثر ژان گوستاو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:18  توسط مصطفی  | 

سلام
تازه از يه سفر چند روزه برگشتم
صبح يه پيام خيلي قشنگ به دستم رسيد:
تو را مي سپارم به دل تا نميرد...
اين يعني كلي انرژي
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:48  توسط مصطفی  | 

خسته ام . . . خسته از خستگی خسته کننده ی تنم که مرا سخت شکست

خسته ام . . . خسته از مردم این شهر غریب

همشان خفته به خواب خوش خرگوشی خویش

که به خودخواهی خویش من و هر عشق مرا همه بر دار کشند

خسته ام. . .  خسته از لشکر تکرار زمان

که به سرکردگی ثانیه ها همه ی عمر،مرا غارت کرد....

خیلی خسته ام این روزا

کاش دنیا زودتر تموم بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:59  توسط مصطفی  | 

سلام

توی مخم پر از جنجال روزهای به ظاهر ناآرامه

زبانی که از قشنگی بسیار به زشتی افتاده

تنی که از تن آسانی بسیار به ستوه آمده

تفکری که از عشق و تناقض در حال عبور است

و انسان هایی بس به ظاهر خویشاوند اما دورتر از هر چه ناکجا آباد است

می دانم که به انتظار نشسته ای

بدان که مرگ را بیش از تو آرزومندم

و نه اما پشیمان از روزگار

که می دانم هر چه هست از دست خویشم برآمده

مخاطبم به جز تو و خویش گاهی اوقات تمام انسان های ناتمام اطراف است که مرا به ازرده شدن می کشانند

اما همیشه قولی از گفتار شاعر مرا بسیار آرام می آراید:

رو به دریا ها شهریست

قایقی خواهم ساخت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:2  توسط مصطفی  | 

با سلام
مدت زیادی بود که نتونسته بودم پست جدیدی بذارم
اما اومدم تا دوباره شروع کنم
امیدوارم همه خوب باشند.
دیروز ما مراسم جشن فارغ التحصیلی داشتیم جاتون خالی بود
همه چیز عالی بود فقط کاش حاج خانوم هم اومده بود.
اقا رضا و دکتر هم به عنوان شوخ ترین نفر ورودی های 83 معرفی شدند.
مراسم هم توی سینما نفت آبادان برگزار شد.
بگذریم.
راستی یه کتاب هم قبلا خریده بودم که واقعا خوب بود به اسم: "جان شیفته" اثر رومن رولان و ترجمه م.به آذین
به همه بخصوص خانوم ها پیشنهاد می کنم بخونیدش.
همین.
موفق و سلامت باشید
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط مصطفی  | 

درست رمانی که باید شاد باشم

نمی دانم چرا   اما ناراحتم

شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد

و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد

نمی دانم چرا

نمی دانم آدمی را چه می شود

اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند

او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.

روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.

نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم

که پایم خسته و بس لرزان است.

نمی دانم چرا

اما دلم می خواهد بگریم.

شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد

من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم

.

...

بگذریم. شاید بدانم چرا

شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم

اما برای بعد...

تا دل دردی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:53  توسط مصطفی  | 

سلام

الان شیروان هستم.جاتون خالیه.از دیشب تا حالا داره برف می باره. خیلی سنگین

منم زدم بیرون. هیچ کس نیست و فقط همین کافی نت بازه

تعطیات عجیبیه. کلی اتفاق واسم افتاد  هم خوب و هم بد

اما خیی داره خوش می گذره.

واسه همه آرزوی موفقیت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط مصطفی  | 

با سلام

دارم ۲۷ دی میرم خونه

امروز امتحانات تموم شد.راحت شدیم هممون

موفق باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:49  توسط مصطفی  | 

مردم شیروان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:7  توسط مصطفی  | 

صبح در انزوای شب پیش خواب آلوده بود و ما در بستری گرم نومیدی

افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست

آن آشفته مرد

از همین کوچه ی بارانی گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:41  توسط مصطفی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:38  توسط مصطفی  | 

با سلام.

این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.

 

قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت

پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد

تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد

غریبانه و تنها رفتی.

من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.

از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.

وداع طوفان می آفریند.

اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!

باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام

با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.

تو پرواز می کنی  من پایم به زمین بسته است

ای پرنده

دست خدا به همراهت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:5  توسط مصطفی  | 

... چه خالی بی پایانی

خورشید مره بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته

ایمان است.

ف.فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط مصطفی  | 

چترت را کنار ایستگاه در مه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط مصطفی  | 

سلام. دارم از طريق سيم كارت ايرانسل اپديت ميكنم:-) واسه همه دوستان ارزوي موفقيت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:37  توسط مصطفی  | 

شادی دل ادمیان مرا نیز به خنده واداشته است.

عزیزی این روزها اشفته است

می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند

می گوید شوق پرواز مهم تر است

من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم

که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند

اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.

دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.

و این همان خنده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:49  توسط مصطفی  | 

با دستانی که فقط می شود هوا را در اغوش گرفت امده ام

سهل و ممتنع....

این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.

من نیز گاها خواب می بینم همچون شما

دی در خواب دیدم دنیا را

دنیای دنیایی انسان ها را

در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.

تا خوابی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:33  توسط مصطفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:27  توسط مصطفی  | 

دیروز از یکی از دوستان حظور طلبیدم.

اما نبود.

امروز هست اما من نیستم.

همچنان که با خود زمزمه می کنم: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

چشم هایی که هر روز صبح به امیدی خیس می گردند.

لحظاتی در زندگی با تمام وجود احساس خستگی می کنم

چنان که دیگر انتظار هم از من بر نمی اید. و شاید حتی خواب نیز نمی تواند بیاید.

بگذریم. میدانم که میدانم. بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:22  توسط مصطفی  | 

تنها ریگ زاران دامنه میدانند

در هجرانی این هوا

وای چه توفانی از خاطرات صخره پنهان است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:27  توسط مصطفی  | 

تئوری تنها زمانی قادر است توده­ها را دريابد که به انسان بپردازد و زمانی به انسان می­پردازد که راديکال شود. راديکال شدن يعنی دست به ريشه بردن؛ و ريشه­ی انسان چيزی نيست جز خود انسان. ?مارکس/ نقد فلسفه حق هگل
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:57  توسط مصطفی  | 

انقلاب‌های ِ عمومي بغض‌هايی هستند که ناشيانه می‌ترکند. اوژن يونسکو (Eugéne Ionesco) «آدم‌کش»
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:29  توسط مصطفی  | 

چرا به ياد نمي آورم؟ به گمانم تو حرفي براي گفتن داشتي

 

هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.

 

گفتي مراقب انار و آينه باش!

 

گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..

 

عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.

 

گفتي از سايه روشن گريه هات

 

دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.

 

يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..

 

هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.

 

 

 

 

چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه

 

ترسانده اند.

 

مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.

 

گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.

 

من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.

 

انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر

 

در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست

 

سید علی صالحی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:27  توسط مصطفی  |