|
و او ...
|
من ماندم و غباری آزار دهنده
غباری که با خویش یادها را به خاطر می آورد:
به یاد آور آنروز که به دیدار آمدی وچشمان اشک بارت از من دیوانه خواست تا بروی
گفتی که سخت است
شاید که تا کنون اینگونه نزدیک و تنها نبودی
شاید که حماقت دستانم را دیده بودی
نمی دانم اما برای دل هم بهتر بود تا بروی
ساعتی بعد کمی آنطرف تر خبر از دیدار آشنایی دادی و ماندی طولانی
من اما تنهای تنها دل را بر آسفالت خیابان کشان کشان ساعت ها با خویش کشیدم
در ذهن نوایی خسته می نواختم
"خسته ام، خسته از خستگی خسته کننده تنم که مرا سخت فسرد..."
...
به یاد آور آن زمانی که همراه بودی "تو را می سپارم به دل تا نمیرد"
..
آتشی که دیگر بار از دل برمیخواست و سیگار فراموشی ها را میگداخت آمد و
مرا با خود برد...
برد تا نمانم و گونه های مرطوب را بخشکانم
..
صدایی پرسید: مهندس با سیستم کار داری؟!!
و این یعنی خدایتان نگهدار.
شاید بدنبال خواستن
...
روزها می آیی و می نشینی بر صندلی کار
کافیست زمانی را نگه داری
و آنگاه است که سیل خواسته ها وسوال هایی که مدت هاست بدنبال تو میگردند
میاید و تو را می برد
امروز با خویش گفتم که ای کاش...
...جایی بود تا در آن لحظاتم شاد می گذشت
...زمانی می بود تا کسی نبود و من پاسخگوی روح محتاجم می بودم
...و شاید هم ای کاش می بود...
باز به یاد افتادم آن نوشتار آشنا را از دفتر خاطرات انسانی زیبا
"یه جایی یه کسی یه جوری..."
: ای بازیگر غصه نخور ما هممون بازیگریم،صبح که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم!!
و کمی هم از سکوت مارگوت بیگل در ذهنم آمد "سکوت سرشار از ناگفته هاست"
بگذریم که این ها نبود خواسته ام
اغتشاش،اینجا هم ذهن را رها نمی کند
گویا طاعون مرا با خود برده است
Oreka
کاش همیشه به خاطرات آینده ام می نگریستم
...
حالا شد، شاد شدم.
فقط چند ثانیه
خدا نگهدار
دلی در این میان چرکین است، دلی در این میان خسته
دلی شاد و دل پر از استرس نشدن های فراوان
من اما ناامید از نگه داشتن ها
می دانستم که خوب خواهد شد همه چیز
و میدانم که دیگر خوبی خوبان به خستگی و درد بدل گشته
سخت است آنگاه که میبینی و نه حتی می پنداری
میبینی که دیگر قفلی بر دهانت کوبیده اند و
می خواهند که تو بشنوی بی هیچ پاسخی
با چشمانی خواب آلوده از دنیا
آری او من بودم
گنگ و مبهوت از شادی ناپایدار یک ماهه ای زیبا
بر من از خوبی دیگران نالیدند
و آن لحظه که با بغضی شکننده به در کوی رفتم
شنیدم که لبخنده و گویان
"خسته ام"
و بر من چراهای فراوان از گلو و از چشم سرازیر شد
پی کسی گشتم یاریم دهد
تعجبی در رخسارش از شنوده هایش میگفت
اما او نتوانست
تماسی آوردم و حنجره ی لرزان را با خفت صدایم همراه
گفتم "حرف بسیار است اما چه سود"
و شنیدم "آری"
دوان دوان و گریزان از خویش و همراه خویش
به پیامی اینچنین پاسخ گفتم
که "دنیا همین است"
سیاهی آمد و دوباره گیج و منگ، به سالها خیره ماندم
خیره به دل و خیره به غریبه هایی که برابر چشمانم بوسه بر پیشانی میگذاشتند و داغی در دلم
.
..
.......
خدا نگهدار
وقتي به دام سجده گرفتار شويم
این تکرار نمی دانم تا کجا چون آوای سوزان ریز باران
نوید شوق است و امید
همان خلق کردن و خلق شدن با همین دستان و از دریچه ی همین چشمان
كه عشق پناهي گردد
پروازي نه
گريزگاهي گردد
دريا بيابان را خواهد پوشلند
و دهانم نام تو را نخواهد توانست گفت
زيرا روزيست كه عشقم را ترك خواهم گفت
از كتاب "بيابان" اثر ژان گوستاو
خسته ام . . . خسته از مردم این شهر غریب
همشان خفته به خواب خوش خرگوشی خویش
که به خودخواهی خویش من و هر عشق مرا همه بر دار کشند
خسته ام. . . خسته از لشکر تکرار زمان
که به سرکردگی ثانیه ها همه ی عمر،مرا غارت کرد....
خیلی خسته ام این روزا
کاش دنیا زودتر تموم بشه
توی مخم پر از جنجال روزهای به ظاهر ناآرامه
زبانی که از قشنگی بسیار به زشتی افتاده
تنی که از تن آسانی بسیار به ستوه آمده
تفکری که از عشق و تناقض در حال عبور است
و انسان هایی بس به ظاهر خویشاوند اما دورتر از هر چه ناکجا آباد است
می دانم که به انتظار نشسته ای
بدان که مرگ را بیش از تو آرزومندم
و نه اما پشیمان از روزگار
که می دانم هر چه هست از دست خویشم برآمده
مخاطبم به جز تو و خویش گاهی اوقات تمام انسان های ناتمام اطراف است که مرا به ازرده شدن می کشانند
اما همیشه قولی از گفتار شاعر مرا بسیار آرام می آراید:
رو به دریا ها شهریست
قایقی خواهم ساخت
نمی دانم چرا اما ناراحتم
شاید دیگر از میان رفتن بدی ها و سختی ها آنقدر عادی شده که دل حال و حوصله ای برای جشن و پای کوبی ندارد
و شاید انتظارات آدمی آنقدر بسیار است که نمی خواهد شکر نعمتی دیگر را بجا آورد
نمی دانم چرا
نمی دانم آدمی را چه می شود
اگر هزاران صدا و زنگ و زنگوله نیز به یاریش بیایند تا بیدارش کنند
او همچنان خواب را برمی گزیند...بگذرم.
روزهایی طولانیست که دلم گرفته است.
نمی دانم چاره ی دل گرفته را در چه بجویم
که پایم خسته و بس لرزان است.
نمی دانم چرا
اما دلم می خواهد بگریم.
شاید که اشکی ببارد و وزن اندوهم را بکاهد
من به عشقی رسیده ام که اکنون قدرش را نمی دانم. و خود در تعجبم
.
...
بگذریم. شاید بدانم چرا
شاید بهتر است شکایتی از خویش برایتان تقریر کنم
اما برای بعد...
تا دل دردی دیگر بدرود.
الان شیروان هستم.جاتون خالیه.از دیشب تا حالا داره برف می باره. خیلی سنگین
منم زدم بیرون. هیچ کس نیست و فقط همین کافی نت بازه
تعطیات عجیبیه. کلی اتفاق واسم افتاد هم خوب و هم بد
اما خیی داره خوش می گذره.
واسه همه آرزوی موفقیت دارم
دارم ۲۷ دی میرم خونه
امروز امتحانات تموم شد.راحت شدیم هممون
موفق باشید.
افسوس هیچ کدام از ما نمی دانست
آن آشفته مرد
از همین کوچه ی بارانی گذشت.
این مطلب را یکی از دوستان با لطف تمام در اختیارم گذاشت تا در پست وبلاگ بگذارم.
قبل از امدن تو و رفتن غریبانه ات باران برایم مفهوم دیگری داشت
پاک بود و پاک می کرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه های خیال انگیزش می برد
تا اینکه روزی تو در باران آمدی تا خواستم بگویم آن مرد در باران آمد
غریبانه و تنها رفتی.
من این بار نوشتم آن مرد در باران رفت.
از آن پس باران براین تکرار لحظه ی رفتن تو بود و من در این روزهای سخت بارانی گوش های دلم را می گیرم تا صدای شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نکشم.
وداع طوفان می آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را می بینی!
باران اشک بی طاقتم را بدرقه ی راهت کرده ام
با دیدگانی که از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن آموخته اند.
تو پرواز می کنی من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت.

خورشید مره بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
که از قلب ها گریخته
ایمان است.
ف.فرخزاد
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش
عزیزی این روزها اشفته است
می گوید به فکر پروازم اما بال و پرم را بسته اند
می گوید شوق پرواز مهم تر است
من برایش از داستان کرم ابریشم نوشتم
که: کرم ابریشم مدتها با امید بسیار به دور خویش پیله ی تنهایی می بافد تا که روزی پرهایش باز شوند و پیله را سوراخ و به سمت ازادی پرواز کند
اما ما ادمیان در این دنیا پیله تنهایی را هر روز محکم تر می بافیم اما دریغ از امید پرواز.
دلتان را درد نیاورم. او شوق و امید را در اراده و وجود یک همراه دیده است.
و این همان خنده است.
سهل و ممتنع....
این کلمات مدتی است که خاطرم را ازرده اند.
من نیز گاها خواب می بینم همچون شما
دی در خواب دیدم دنیا را
دنیای دنیایی انسان ها را
در ارزوی رسیدن به یکی از این دنیا بود که فهمیدم هنوز خوابم.
تا خوابی دیگر بدرود.
اما نبود.
امروز هست اما من نیستم.
همچنان که با خود زمزمه می کنم: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
چشم هایی که هر روز صبح به امیدی خیس می گردند.
لحظاتی در زندگی با تمام وجود احساس خستگی می کنم
چنان که دیگر انتظار هم از من بر نمی اید. و شاید حتی خواب نیز نمی تواند بیاید.
بگذریم. میدانم که میدانم. بگذریم.
در هجرانی این هوا
وای چه توفانی از خاطرات صخره پنهان است.
هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.
گفتي مراقب انار و آينه باش!
گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت..
عاشق شدن در دي ماه.. مردن به وقت شهريور!
چرا به ياد نمي آورم؟هميشه ي بودن با هم بودن نيست.
گفتي از سايه روشن گريه هات
دسته گلي بنفش براي او خواهي آورد.
يكي از همين دو سه واژه را به ياد نمي آورم..
هميشه پيش از يكي..سفرهاي ديگري در پي است.
چرا به ياد نمي آورم؟مرا از به ياد آوردن آسمان و ترانه
ترسانده اند.
مرا از به ياد آوردن تو و تغزل تنهايي ترسانده اند.
گفتي براي بردن بوي پيرهنت برخواهي گشت.
من تازه از خواب يك صدف از كف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار كبوتر بچه ي منتظر
در پس چشمهات..دلواپسي مرا مي نگريست
سید علی صالحی